na delesho daram
na dige fekram kar mikone
be sedaye tohi boodanam goosh midam
ya be sedaye tohiye boodanam
PS: have no Persian font in belade khareje.
گفت: توان دیدن دیدن رنجش حوا رو نداشتم.
گفتم: مرده شور عشق رو ببرن که هرچی میکشیم از دست همین عاشقی تو میکشیم.
انگشتهایم را رها می کنم روی کلید های صفحه کلید و به صفحه ی سفیدی که جلوی رو دارم نگاه میکنم. سعی می کنم افکارم را جمع کنم تا شاید داستانی کوتاه بنویسم و برشی بزنم به زندگی دیگرانی که شاید تجربه کرده اند آنچه می نویسم را اما دریغ . ذهنم به هزار طرف میگردد. به راننده تاکسی ای که مشتاقانه اخبار دادگاه را دنبال میکرد و باورش شده دسیسه ای در کار است و کودتایی در نطفه خفه شده، به گرانی عجیبی که بعد از تحلیف حادث شده، به گوشت کیلویی سیزده هزار تومان و سیگاری که از هزار صد تومان قیمتش در عرض یک روز رسیده است به هزار هشتصد تومان، به خودم که شده ام خر مزرعه ی حیوانات، به مردمی که همان گوسفند باقی مانده اند و به پدری که همچون اسب مزرعه ی حیوانات تمام رمقش را مصرف میکند به امید آنکه اوضاع بهتر شود، به دوستانی که یکی یکی به هر مستمسکی چنگ میزنند برای فرار از این بیغوله و به بیکاری ای که موج میزند در لایه های زیرین جامعه و به آگهی های خدمات مهندسی که التماس میکنند برای کار، به مهندسی که روی نگاه کردن در چشم کارگرانش را ندارند، به میلیاردهایی که خارج شده و به شعارهایی که بر روی صندلی اتوبوسها نوشته شده و بر روی نیمکت دانشگاه ها، به دوستی که عکس شادمانه ی سال پیش را در فیس بوکش می گذارد برای نشان دادن غم امروزش و به هزاران چیز دیگر. تلاقی افکار پیش می آید و فکری چیره می شود بر فکری دیگر و آنوقت به یادم می آید می خواستم داستان پدری را بنویسم که از شرم گشنگی بچه هایش روی رفتن خانه را ندارد و ساعتها بر روی پله ی جلوی در می نشیند تا بچه ها بخوابند و آنگاه بی صدا میاید و گوشه ای چنبرک میزند تا خورشید بدمد تا بی صدا دوباره برود که شاید بتواند امشب با دستی پر به خانه برگردد. یادم میآید که میخواستم داستان مادری را بنویسم که هنوز چشم به در دارد تا شاید کسی خبری از یکدانه پسرش بیاورد که رفته است شهر که مهندس بشود که برگردد که مادر را از بی خانمانی نجات دهد و مادر هنوز خبر ندارد بی نام به خاک سپرده اندش. یادم میاید می خواستم داستان چشمان سبز دختر همسایه را بنویسم که اغوا میکردند هر بیننده ای را که امروز جایشان را به عصایی سفید داده اند که پدرش هر روز خدا را شکر میکند که گلوله به مغز دخترک آسیب نرسانده است. هیچ نمی نویسم. دلم به درد میاید و ترجیح می دهم همان خر باقی بمانم.
یه روز، شاید هم یه شب بود که فهمیدم اونی که مجموع تمام خواسته هام بود با آنچه واقعا هستم همخوانی ندارد. فهمیدم که دوباره و دوباره و دوباره باید فکر کنم به آنچه هستم و آنچه نیستم و بفهم چگونه نبودنهایم را بود کنم.
فهمیدم هر کسی کیف چیزی رو میبره. و هیچ دو نفری کیفی واحد از محرکی واحد نمی برن. فهمیدم آدمها مثل یه بسته package میمونن که زمانی که خریدیش باید با خوب و بدش بسازی. فهمیدم بعضی آدمها فقط بسته بندی قشنگی دارند و بعضی آدمها اصلا به بسته بندی اهمیت نمی دن. فهمیدم که بعضی آدمها کیف بسته های باز نشده رو میبرن و من بیشتر از چند دقیقه پذیرای هیچ بسته بندی ای نیستم.
فهمیدم میشه یه غروب جمعه ی قشنگ داشت. میشه حتی توی چمن های اتوبان لذت برد. میشه لذتی از مجلل ترین خانه ها نبرد. فهمیدم که "عادت" بزرگترین دشمن لذته. فهمیدم که یکنواختی هر چند احساس امنیت به خیلی ها میده اما من رو خسته میکنه.
فهمیدم که میشه خجالتی بود و نقش آدمی پر رو رو بازی کرد. میشه اعتماد به نفس نداشت اما چنان محکم ایستاد که تصویر اعتماد به نفست اعتماد به نفس ریب را مخدوش کنه. میشه با داشتن هیچ چنان بلوف زد که همه رقبا جا بزنن.
فهمیدم تنها وقتی حمله صورت میگیره که ترس پلاسش را پهن کرده باشد. فهمیدم که وقتی از رنجاندن دیگری ترسیده ام رنجانده امش. فهمیدم که دلیر نه آن است که نمی ترسد بلکه ان است که به وقت ترس حمله نمی کند.
فهمیده ام که شکار کیست و شکارچی کیست. فهمیده ام که بازی کردن نقشی برای دورانی بلند منجر به گم شدن خود می شود.
یه روز، شاید هم یه شب بود که فهمیدم هیچ نفهمیده ام. و این آزار دهنده ترین چیزی بود که فهمیده ام.
دیشب مرتضی اومد به خوابم. شاکی بود. فکر کنم بابت سه شنبه که نرفتم پیشش شاکی شده بود. اما چیزی نگفت. فقط چپ چپ نگام میکرد. من هم چیزی نگفتم. فکرم همه جا میرفت. می ترسیدم بابت چیزای دیگه ناراحت باشه. می ترسیدم بدونه برای چی نرفتم. می ترسیدم خیلی چیزها بدونه. ازم عصبانی بود و من یهو یه عالمه دلیل برای عصبانیتش پیدا کردم. چیزی نگفت. منتظر بودم یه گله ای بکنه تا بفهمم از چی ناراحته. اما همین طوری نگاهم میکرد. دست و پام رو گم کرده بودم. یاد بچگی هام افتاده بودم. وقتی توی بلندگو اسمم رو میگفتن و من رو می خواستن دفتر تمام تنم میلرزید. توی راهروی منتهی به دفتر دقیقا همون حسی رو پیدا میکردم که دیشب داشتم. توی همون چند قدم یه عالمه دلیل پیدا میکردم که هر کدومشون به تنهایی کافی بود برای یه تنبیه سخت. از ریختن آب توی ظرف گچ تا جابجا کردن وسایل داخل کیف بچه ها تا دستکاری کردن سیم بلندگوی مدرسه تا بریدن طناب پرچم و تازه این به جز خراب کاری های توی خونه بود و هنرنمایی های روز قبلم توی مدرسه. داخل دفتر که میشدم نگاه غضبناک مدیر یا ناظم دستگیرم میکرد که دسته گل بزرگی به آب دادم و حتما یکی من رو حین ارتکاب به جرم دیده. ناظم توی چشمام زل میزد و میگفت: خب بگو ببینم امروز چی کار کردی. من هم یه قیافه ی مظلوم میگرفتم و می گفتم: به خدا هیچی آقا. قبلا کلک خورده بودم و خودم همه چیز رو گفته بودم و کار ها رو خراب تر از اون چیزی که بود کرده بودم و دیگه حاضر نبودم اون کلک رو دوباره بخورم. صبر میکردم تا خودشون بگن بابت چی من رو اوردن دفتر. دیشب اما هر چی صبر کردم مرتضی هیچی نگفت و این بد جوری روی اعصابم بود. پرسیدم چی شده مرتضی ؟ از این ورا؟ صدای خودم رو می شنیدم و لحن تصنعی و مزخرفی که صدام به خودش گرفته بود حسابی کفری ام می کرد. اما مرتضی فقط نگاهم می کرد. چشم ازم نمی گرفت. توی چشماش بیشتر از اینکه رنجش باشه عصبانیت بود. همیشه عصبانیت رو به رنجش ترجیح میدم. تحمل رنجش برام خیلی سخت تره. کسی که عصبانیه، وقتی فرصت بروز عصبانیتش رو پیدا کنه و عصبانیتش رو خالی کنه آروم میشه و قضیه تموم میشه. مساوی می شیم. اما رنجش به این راحتی ها صاف نمی شه. یعنی صاف کردن رنجش مستلزم تلاش خودم میشه و این طوری من هم یه کاری کردم که یکی رو رنجوندم و هم باید یه کاری بکنم که رنجش طرف از بین بره. پس حق دارم که عصبانیت رو به رنجش ترجیح بدم.
می خواستم حرف بزنه باهام. می خواستم بزنه زیر گوشم. می خواستم سرم داد بزنه. می خواستم فحشم بده. می خواستم داد بزنه: نا مرد! نا رفیق! می خواستم یقه ام رو بگیره و من رو بکوبه توی دیوار و توی صورتم فریاد بزنه و بگه که از چی این همه عصبانیه اما اون فقط چپ چپ نگاهم می کرد. می خواستم بگم ... نمی دونم چی می خواستم بگم اما می دونم که می خواستم یه چیزی بگم که خودم رو توجیه یا حتی تبرئه کنم. همش سه شنبه جلوی روم ظاهر میشد. غروب گذشته بود که یادم افتاد سه شنبه است و نرفتم پیش مرتضی. با خودم گفته بودم اشکال نداره شب جمعه میرم. مثل همه ی آدم های دیگه. یادمه با خودم گفتم اصلا من نمی دونم چرا از بین همه ی روزها سه شنبه رو انتخاب کردم برای رفتن پیش مرتضی. یادمه ازم پرسید چرا یهو رفتی تو فکر و من بدجوری خجالت کشیدم از اینکه اون باعث شد بود دادشش رو ، رفیقم رو، فراموش کنم. به زور لبخندی زدم و گفتم، یه قراری داشتم که یادم نبود و حالا دیگه دیر شده و اون رو منتظر گذاشتم و از این بابت رفتم تو فکر. سایه تردید افتاد روی صورتش و من با خودم یه بسم الله گفتم و فکر کردم حالا حتما فکر میکنه که با کی قرار داشتم که این طوری رفتم تو فکر. مطمئنا ظنش به مرتضی یا هر مذکر دیگه نمی ره و حالا باید یه طوری ثابت کنم که طرف که سر کار مونده زن نیست.
عذاب وجدان داشتم. مرتضی هم فقط نگام میکرد. دیگه نتونستم تحمل کنم. دادم دراومد که آخه لا مذهب بگو ببینم چته؟ چرا اینطوری نگام میکنی. تازه اون وقت بود که چشمش رو ازم گرفت و این دردش بیشتر بود. خواستم برم نزدیکتر. همین که یه قدم برداشتم سرش رو محکم تکون داد و من سر جام میخکوب شدم. اشک تو چشام جمع شده بود. احساس بی پناهی عجیبی داشتم. از اینکه این همه در حقش بدی کرده بودم از خودم عصبانی بودم. یه نفس عمیق کشیدم. سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. دماغم رو بالا کشیدم. می دونستم که مرتضی من رو خوب میشناسه. می دونستم که بابت بنفشه از دستم عصبانیه. می دونستم که فکر میکنه من که اهل ازدواج نیستم نباید عمر بنفشه رو حروم کنم. می دونستم که حق با اونه. می دونستم که باید باهاش صاف بشم. می دونستم که بهای گزافی باید بدم. می دونستم که صاف شدن با مرتضی به بهای تنفر بنفشه تموم میشه و تحمل اون رو هم نداشتم. فقط یه راه برام باقی میموند. اون هم اینکه خودم رو عوض کنم. آزادیم رو بذارم زمین و بنفشه رو بردارم. این کار سختر بود. یه نفس عمیق دیگه کشیدم و صداش کردم: مرتضی! برگشت و نگام کرد. صدام میلرزید. گفتم: من مقصر نبودم. نمی دونم چطوری پیش اومد. بهش دروغ نگفتم. می دونی که اهل دروغ گفتن نیستم. می دونم که حق داری از دستم ناراحت باشی. باشه. من پام رو میکشم کنار. اما فقط بهم بگو چطوری بهش بگم که چرا دارم این کار رو میکنم ؟ فقط نگاهم میکرد. نگاهش دیگه اونقدرها عصبانی نبود. لبخندی زدم و گفتم: بهش میگم که اومده بودی اینجا. راستش رو میگم. اصلا می نویسمش و می ذارمش تو بلاگم تا همه بخونن و بدونن چرا. آدرس بلاگ رو نداره. بهش ندادم تا حالا. بعد از این هم نمیدم اما نوشته رو براش می فرستم تا اون هم بدونه. جوابش رو دیگه خودت باید بدی. دیگه به من ربط نداره که دستت از دنیا کوتاه شده. می تونی مثل همین حالا که اومدی پیش من، پیش اون هم بری و براش توضیح بدی. اخمهاش رفت توی هم. بهش گفتم: نگران نباش، رفیق برای همین روزهاست دیگه. خودم جورت رو میکشم. قبلا هم کشیدم. یادته؟ یه هفته از مدرسه اخراج شدم برای اون عکسی که تو با خودت اورده بودی. تازه فکر نکنم این اولینش بوده باشه، هان؟ نگاهش نرم شده بود. دست راستش رو به نشانه ی خداحافظی اورد بالا. من هم دست راستم رو بلند کردم. پشتش رو کرد به من و رفت.
پی نوشت: تو اون روحت مرتضی. ببین آدم رو به چه کارهایی وادار میکنی.
غروب جمعه بود و مثل خیلی از غروب های جمعه که نا و نفسی برای حوصله ی آدم باقی نمی ذاره ولو شده بودم روی کاناپه، پاهام رو روی میز گذاشته بودم و کنترل رو دستم گرفته بودم و از بس حوصله نداشتم مدام کانال رو عوض می کردم. صدای جابجا شدن ظرف ها از آشپزخانه میومد و من با خودم فکر میکردم که حداقل اون یه کاری برای خودش داره که حوله اش سر نره. از گوشه ی چشم می دیدمش که داره این ور و اون ور میره و جلوی خودش رو میگیره که نگه پات رو از روی میز بردار. به خودم میگم، زنی که این همه دوستم داره که خودش رو کنترل میکنه به همه چیزای توی دنیا می ارزه و توی فکر میرم که چطوری بهش بگم که من هم دوستش دارم و می فهمم که با انجام ندادن یک کار در واقع چه کار ارزشمندی داره انجام میده و من قدر این کارش رو میدونم. به فکرم میرسه که خب میتونی پات رو از روی میز برداری تا این قدر حرصش ندی اما خب بعدش فکر میکنم همین که پام روی میزه و اون چیزی نمیگه کلی داره بهم لذت میده، پس برای چی برش دارم؟ با خودم میگم فردا حتما باید یکی دو ساعتی مرخصی بگیرم و برم براش یه هدیه بخرم. بعد فکر میکنم که حالا چی بگیرم؟ عذاب بی حوصلگی غروب جمعه کم بود، حالا فکر این که چی بخرم هم اضافه شد. توی همین حال و روزگار بودم که یهو یه چیزی خراب شد روم و من رو از حال و هوای خودم بیرون اورد و بعدش با صدای شیرین پچگانه اش که قند رو توی دلم آب میکرد گفت: بابایی، من حوصله ام سر رفته. گفتم: برای چی بابایی؟ با خودم فکر کردم: مگه آزار داری که از بچه چنین سوالی میپرسی، مگه خودت هم حوصله ات سر نرفته؟ حالا خودت به درک یه فکری بکن که حداقل بچه از این بی حوصلگی دربیاد. بعد با صدای بلند که یعنی دارم با مامانش حرف میزنم ولی در واقع دارم با خودش حرف میزنم گفتم: امروز کی یه دختر خوشگل و مامانی و خوب داشته که همه مشق هاش رو نوشته باشه؟ با مشت کوچیکش زد به سبنه ام و گفت: اذیت نکن. همه مشقام رو نوشتم. خواستم بگم: کو؟ بیار تا ببینم. اما فکر کردم باید بهش نشون بدم که بهش اعتماد دارم پس به جاش گفتم: خب حالا که مشقات رو نوشتی و بلدی بنویسی لثه و تازه لثه رو با سین هم نمی نویسی میشینیم و با هم یه فیلم میبینیم. خوبه؟ گفت: چه فیلمی؟ گفتم: خب تا نبینی که نمی دونی. گفت : خیلی بابای .. ولی ادامه نداد. من هم با شیطنت نگاش کردم و با هر زحمتی بود از روی کاناپه بلند شدم و همین طور که داشتم به سمت اتاقمون میرفتم با خودم فکر کردم حالا واقعا چی فیلمی؟ کارتن دی وی دی ها رو از توی کمد در اوردم و یه نگاه سرسری انداختم و بعدش یه فیلم قدیمی از جکی چان برداشتم که هم تیکه های خنده دارش براش جالب باشه و هم به جز چند تا ماچ که هر روز میبینه و براش عادیه چیز بیشتری نداشته باشه. برگشتم و دی وی دی رو گذاشتم توی دستگاه و نشستم روی کاناپه. مطمئن بودم که داره از توی آشپزخونه زیر چشمی نگاهم میکنه که ببینه پام رو میذارم روی میز یا نه. نذاشتم. فیلم شروع شد و دخترکم خودش رو توی بغلم جا کرد و نشستیم پای فیلم. یه کم که از فیلم گذشت دیدم حوصله ام برگشته سر جاش. فیلم تموم شده بود که صدای شام آماده است از توی آشپزخونه اومد. به سرم زد که بگم: بیاین شاممون رو برداریم و بریم بیرون، یه جایی که سرسبز باشه بشینیم و بخوریم. گفتم. موافقت نشد و من هم خدا رو شکر کردم که موافقت نشد چون بعد از گفتنش تازه فهمیدم که اصلا پیشنهاد خوبی ندادم. چیزی به وقت خواب کوچولوی نازم نمونده بود و انجام پیشنهاد خردمندانه ی من اصلا معقول نبود. نشسته بودیم دور میز آشپزخونه و دختر کوچولوی من داشت برای مامانش تعریف میکرد که چقدر جکی چان با مزه است و هم خنگه و هم نیست و چقدر قویه که بی مقدمه رو کرد به من که: بابایی، تو قویتری یا جکی چان؟ با خودم گفتم بسم الله الرحمن الرحیم. این یکی سوال رو چطوری جواب بدم؟ خواستم بگم جکی چان و خودم رو خلاص کنم که دیدم خانومم با یه نگاه شیطون داره نگام میکنه و با اون چشماش داره میگه: دختر خودته دیگه، حالا می خوام ببینم چطوری خودت رو از این مخمصه خلاص میکنی. فکر کردم بذار این تهدید رو تبدیل به فرصت کنم بعد فکر کردم خب حالا چطوری تبدیلش کنم به فرصت؟ میدونستم که تحت تاثیر فیلمه و منظورش از قدرت، قدرت بدنیه. به فکرم رسید که میتونم با یه تیر دو تا نشون بزنم. هم یه چیزی یاد بچه ام بدم هم به مامانش بفهمونم که دوستش دارم. گفتم: به نظر تو من قوی ترم یا مامان؟ یه نگاهی به مامانش انداخت. توی دلم می خندیدم که حالا توپ رو انداخته بودم توی زمین خودش. گفت: خب تو گنده تری. گفتم: معنیش اینه که من قویترم؟ اصلا به مامانش نگاه نمی کردم. چشم دوخته بودم به چشمهاش و طوری نگاهش میکردم که بدونه سوالم واقعیه. گفت: اوهوم. کلی کیف میکردم از این همه زرنگی ای که به خرج میداد. حاضر نبود مستقیم بگه که من قوی ترم تا مامانش احتمالا نرنجه. گفتم: اگه من قویترم اون وقت یعنی اینکه چون زورم به مامانت میرسه هرچی من بگم مامانت باید گوش کنه دیگه؟ نه؟ گفت: نمی دونم. اونقدر کیف کردم که میخواستم بغلش کنم و سفت به خودم فشارش بدم و کلی ببوسمش. هنوز هفت سالش نشده بود و داشت از سیاست "نمی دونم" برای نگفتن حرفی که فکر میکرد ممکنه رنجشی به همراه داشته باشه استفاده میکرد. گفتم: اما اگه یادت باشه همین چند دقیه ی پیش من گفتم که شاممون رو ببریم بیرون و مامانت قبول نکرد، درسته؟ زیر لبی گفت اوهوم. منتظر بود که ببینه چی میخوام بگم. چشماش پر از سوال بود. ادامه دادم: میبینی که زور مامانت بیشتر بود و داریم تو خونه شام میخوریم. حالا اگه گفتی چرا؟ گفت: نمی دونم. اینبار یه نمی دونم واقعی بود. گفتم: برای اینکه زور به هیکل و قد و قواره و بازوی آدم بستگی نداره. با انگشتم آروم دو تا ضربه به شقیقه هاش زدم و ادامه دادم: زور آدم به اینجاش بستگی داره. اون آقاهه توی فیلم یادت میاد که خیلی لاغر بود اما وقتی دستور می داد همه ی اون آدمای هیکل گنده زود دستورش رو اجرا میکردن؟ فکر میکنی چرا؟ گفت: برای اینکه اینجاش قوی تر از اونا بود و با انگشتش دو تا ضربه ی آروم به شقیقه ی من زد. گفتم: خب حالا بگو ببینم من قوی ترم یا مامانت؟ اینبار نیشش تا بناگوشش باز بود و گفت: خب معلومه، مامان. گفتم: ای بدجنس، بذار میز شام رو جمع کنیم اون وقت نشونت میدم که چقدر قوی ام. صدای خنده هاش فضای آشپرخونه رو پر کرده بود. اینبار چشم دوختم به مامانش و تا ته چشمهاش رو نگاه کردم گفتم: آره خب. اگه نبود که ما الان اینجا ننشسته بودیم. میدونستم که مامانش میدونه که چی دارم میگم و اصلا منظورم شامی که توی خونه خوردیم نیست. چشماش میخندیدند و من کیف میکردم که زورش بیشتر از من بوده و حالا من میتونم چنین تجربه هایی داشته باشم.
پیش نوشت: این یک داستان واقعی است. تمامی اسامی و مکانها واقعی هستند. هر گونه تشابه اسمی عمدی بوده برای اینکه داستان واقعی است.
اینکه چطوری با محمد آشنا شدم مهم نیست. مهم اینه که یه روز برام این داستان رو تعریف کرد و خب چند شب پیش برای یه دوستی تعریفش کردم و تا چند ساعت بعد که پیشش بودم به هر مستمسکی متوصل میشد و تیکه ای با استفاده از داستان می انداخت. فکر کردم خالی از پند و اندرز و راهنمایی و مشاوره و امثال اینها نباشه برای دوستانی که به این نکته هنوز واقف نشده اند. داستان رو درست همون طوری که محمد تعریف کرد تعریف میکنم.
محمد: آقا ما طوطیه رو بردیم خونه.
ببخشید از جای اشتباه شروع کردم. اصلاح میکنم:
محمد: به خدا آدم شاخ در میاره. جل الخالق از این موجود.
من: چیه محمد، حمد و ثنا میفرستی؟
محمد: مهندس، این طوطی ما ترکونده مطلب رو.
من: چطور مگه؟
محمد: می دونی که ما ( منظورش خودش و زنشه ) یه طوطی داریم. بگذریم که اول فکر میکردیم برای خودش یلیه و آخرش فهمیدیم که یه جذقله ی ماده به ما انداختن جای یه نر گردن کلفت.
من در حالی که نیشم تا بنا گوش باز شده : خب این جذقلتون چه هنر نمایی کرده؟
محمد: هیچی مهندس، مستاجر عمه ام اینا یه طوطی داشت که انصافا یلی بود برای خودش، بعد براش زن گرفتن و زنش از حیوون بیچاره خوشش نمیومد و اون هم چون می دونست من یه طوطی دارم، طوطی اش رو بخشید به من. آقا ما هم طوطیه رو بردیم خونه. فکر کردیم، خب حیفه زبون بسته بی جفت بمونه و گذاشتیمش پیش طوطی خودمون.
من: خب؟ اسمش چی بود؟
محمد: اسم چی چی بود؟ طوطیه؟ من از کجا بدونم مهندس؟
من: خب، حالا مگه چی شده؟
محمد: هیچی مهندس، دیروز از اینجا رفتم خونه مامانم اینا و خانومم رو برداشتم و رفتیم خونه خودمون. ( خونه شون دو تا خیابون با خونه ی پدری فاصله داره و خانومش چون کسی رو توی تهران نداره و تنهایی دلش میگیره، بالاجبار با مادر مهربون محمد آقا می سازه و تا محمد آقا از سر کار تشریف بیارن، منزل پدری محمد اقا بیتوته می کنه) آقا چشمت روز بد نبینه.
من : چی شده بود؟
محمد: هیچی مهندس محشری به پا شده بود که بیا و ببین، خون و خونریزی. کشته کشتاری بود. محشر کبری.
من: خب حالا پیاز نریز. بگو ببینم چی شده.
محمد : مهندس طوطی مون زده بود کله ی طوطی نره رو کنده بود و دل و روده اش رو کشیده بود بیرون و پدر نامرد واسه خودش نشسته بود یه گوشه و تخمه میخورد.
من: جدا؟؟؟ چرا؟؟؟؟
محمد: آقا ما هم همینطوری هاج و واج مونده بودیم که " چرا؟ ". خانومم که حالش بد شده بود و برشگردوندم خونه مامان اینا و با علی ( داداش کوچیکترش ) رفتیم که جنازه رو از تو قفس در بیاریم و خاک کنیم.
من: خب؟؟
محمد: هیچی دیگه مهندس، امروز صبح بردیمش دکتر.
من: کی رو؟ خانومت رو؟
محمد: نه بابا مهندس، طوطیه رو. برای دکتر تعریف کردیم که چی شده و دکتر هم یه معاینه ای کرد و گفت که این طوطی نره بعد از گذشت دو هفته با مادهه جفت نشده، مادهه هم نامردی نکرده و هم سرش رو کنده و هم دل و روده اش رو کشیده بیرون.
من: در حالی که هم نعجب کرده بودم و هم از تصور قضیه خنده ام گرفته بود: خب می بینم که این جذقلهه واسه خودش یلی بوده و تو خبر نداشتی.
پی نوشت: ندارد !
یادم نیست چند سالم بود، تلویزیون سریال شر لوک هلمز می داد. من عاشق این سریال بودم. اما همیشه برام سوال بود که چطور یه آدم می تونه اینقدر دقیق و تیز بین باشه. چطوری می تونه مسائلی که هیچ ربطی به هم ندارن رو به هم ربط بده و در نهایت نتیجه گیری کنه و مسئله ای به اون پیچیدگی رو حل بکنه.
حقیقت اینه که من میمیرم برای کشف کردن، پیدا کردن، فهمیدن و دونستن . شاید برای همینه که توی بچگی همیشه من رو از توی انباری خونه ی مامان بزرگم میکشیدن بیرون یا اینکه هنوز که هنوزه مامانم به من میگه کریستف کلمب خونه. مامان و بابام هیچ وقت نتونستن توی اون دوران من رو قافل گیر کنن همیشه اگه چیزی برام میخریدن و جایی پنهانش میکردن تا من پیداش نکنم و سورپرایز بشم یا اینکه از این بدتر اگه چیزی توی خونه وجود داشت که من بنا به سن و سالم نباید میدیدمش یا نباید میدونستم که چیه و امثال الهم، خب من پیداش میکردم و البته نمی پرسیدم چیه چون لذت کشف کردن رو ازم میگرفت. بگذریم که بازیگوشی ها و البته تنبلی ها و حوصله نداشتن های بچگی معمولا باعث میشد که چندان پیگیری نکنم اما بعد ها که دوباره با اون چیزها روبرو میشدم به یاد می اوردم اولین باری که اون چیز رو دیدم و سوالی که در ذهن داشتم: " این چیه؟" لذت کشف کردن، لذت فهمیدن و لذت دونستن شاید بتونم بگم که جزء بزرگترین لذتهاییه که توی زندگی میبرم. لذت دونستن اینکه چرا یه چیز اینطوریه که هست. فلسفه بافی برای خودم و دلیل و برهان ادله و بینه و.... پشت سر هم بیارم که ناگهان ناخودآگاهم جرقه بزنه و بفهمم که چرا. در این لحظه یه حس گرم سر تا پای آدم رو میگیره. وقتی یه چیزی رو از درون درک میکنی و می فهمی، وقتی به سوالی که از خودت داشتی می تونی جوابی بدی که خود سختگیرت رو قانع میکنه، وقتی توی انباری مامان بزرگ، لابلای یه عالمه چیز یهو فرچه ریش تراشی پدر بزرگ رو پیدا که نه کشف میکنی، وقتی توی کارتن های کتابی که ته انباری جاسازی شدن یهو کتاب "نانا"ی امیل زولا رو پیدا که نه کشف میکنی و فقط 15 سالته و میشینی همون جا میخونی و از زور هیجان کاملا سرخ میشی و یهو در انباری باز میشه و تو سوراخ موش را با همه چیزهایی که داری می خوای تعویض کنی، همه ی این وقتایی که یه چیزی رو کشف میکنی، حالا اصلا مهم نیست که کس دیگه ای قبلا کشفش کرده یا نه چون تو تا قبل از اون نمی دونستی که اصلا اون چیز وجود داره و حالا میدونی، توی همه این وقتا، هون حس گرم وجود داره. وقتی چشیده باشیش، اون وقت برای تکرارش به هر دری میزنی.
اونقدر سرگرم این توضیحات شدم که اصل مطلب داشت یادم میرفت، یکی از لذت هایی که شبیه کشف کردن میمونه، لذت حل کردن معماست، این معما هر چیزی میتونه باشه، میتونه جای یه قطعه ی پازل باشه، میتونه رسیدن به جواب یه بیست سوالی باشه، میتونه هویت کسی باشه که نمی خواد تو هویتش رو بدونی، میتونه هر معمای کوچیک . بزرگی باشه، مهم اینه که کله ات رو به کار بندازی و یه کم شرلوک هلمز بازی در بیاری و دقیق و تیز بین باشی تا یواش یواش مسئله راه حل و یا در موارد نادر جواب رو بهت نشون بده. امشب یکی از این مدل معما های کوچیک رو حل کردم، از بعد از ظهر بد جوری حالم گرفته بود ( لابد میتونید حدس بزنید چرا) و خب هیچ چیزی نمی تونست اینقدر خوبم کنه که حل کردن یه معما تونست.
پی نوشت: رسم ندارم اینجا خاطره بنویسم، قرار گذاشته بودم با خودم که داستا یا داستانک باشه اینجا اما خب هیچ چیزی مثل شریک کردن دیگران توی خوشحالی نمی تونه خوشحالی رو بیشتر کنه. جا داره از کسی که معما رو برام طرح کرد تشکر کنم. خودش میدونه کیه.
بخشی از پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت پیروزی ملت در عرصه انتخابات
رأي بيستوچهار ميليوني به رئيس جمهور منتخب، يك جشن واقعي است.
اين موفقيت بزرگ را به حضرت وليّاللهالاعظم روحيفداه و به روح امام بزرگوار و به يكايك آحاد ملت تبريك عرض ميكنم و همگان را به قدرداني از اين لطف الهي و شكرگزاري در برابر پروردگار حكيم و عليم توصيه مينمايم.
وظيفهي خود ميدانم از همهي كساني كه در خلق اين حادثهي بزرگ نقش آفريدند صميمانه سپاسگزاري كنم: از رسانهي ملي و مديران و طراحان و مجريان و هنرمندان صداوسيما كه نوآوريهاي تحسينبرانگيز آنان نقش تعيينكنندهئي در اين حادثهي فراموشنشدني داشت؛ از وزارت كشور و شوراي محترم نگهبان كه با اخلاص و امانتداري كامل به وظيفهي خطير خود صادقانه و سختكوشانه عمل كردند؛ خداي عزيز و قدير را از اعماق جان، سپاس گفته هدايت و رحمتش را براي اين ملت و اين بندهي ناتوان مسألت ميكنم.
پی نوشت: این بنده ی حقیر درگاه باری تعالی نیز این جشن واقعی و موفقیت بزرگ را که به یمن مساعدت های بی حد و حصر دوستداران و حامیان بلا منازع و بی رقیب این انقلاب اسلامی و حکومت حقه، به منصبه ی ظهور رسیده است را به رهبر کبیر انقلاب اسلامی تبریک گفته از خدای متعال دوام بقای سایه ایشان بر سر این مردم را خواستارم. باشد که به یاری ولی الله اعظم روحه فداه و سربازان گمنام ایشان، همواره رهبر معظم را این چنین شادمان و خشنود بیابیم.
والله علیم به کل الامور و هو ستار العیوب .
یکشنبه 2۴ خرداد 1388
بنده ی حقیر باری تعالی
ورق پاره ای کاهی
شب بود. تمام روشنایی که به چشم میامد ناشی از چراغهای جلوی اتومبیل خودم بود. به جز شمردن خطوط تک و توک و رنگ و رو رفته ی میان جاده سرگرمی دیگری برای بیدار ماندن نداشتم. از حدود دو کلیومتر پیش که با مهارت هرچه تمامتر ماشین را به سمت دست اندازی مهلک هدایت کرده بودم، رادیو پخش ماشین از کار افتاده بود و مدت چند دقیقه ای به جای شمردن خطوط وسط جاده تفریح دیگری پیدا کردم: مرور فحشهایی که از بچگی تا حالا شنیده بودم. توی جاده چشم به دنبال دست انداز دیگری بودم تا بی مهابا از وسطش بگذرم که شاید دوباره پخش ذپرتی ماشین تکانی بخورد و دوباره به مفید ترین کارش ( شکستن سکوت بی حد بیابان) ادامه دهد. چقدر دلم میخواست الان یه نفر بغل دستم نشسته بود و با هم حرف میزدیم. سکوت بیابان سنگین بود. احساس میکردم دست گذاشته روی سینه ام و جلوی نفس کشیدنم را گرفته است. با خودم فکر کردم "کاش یه مسافری چیزی سوار میکردم که سرم گرم باشه" اینطور زمانها که سکوت بحدی میرسد که صدای فکر کردن آدمها هم به گوش میرسد بدترین چیز گوش کردن به افکار متلاطم و مغشوش به هم ریخته ی ذهنی مثل مال من است. ابتدا با ضرب آهنگی کند شروع به نواختن میکند. هر چند دقیقه تنها یک نت. بعد به آرامی و قبل از اینکه متوجه حرکت مزورانه اش بشوم فاصله ی میان این نتها کم میشود تا جائیکه برای فرار از این ازدحام ناخواسته، تا جایی که در توان دارم به پدال گاز فشار میاورم. شیشه جلوی ماشین تبدیل به صفحه ی تلویزیون یا مانیتور یا اصلا پرده ی سینما شد و تصاویر بدون آنکه اجازه ی پایان یافتن به تصویر فبلی بدهند پی در پی بر روی صفحه می امدند و می رفتند. گاهی خاطره بودند و گاهی ساخته و پرداخته ی ذهن در هم و برهم خود من. به تجربه یاد گرفتم که اگر نگاه کنم اسیر میشوم و شاید این نگاه کردن باعث افزایش انرژی ذهنی ام شده و همین باعث شود که مدت طولانی تری هجوم تصاویر ادامه پیدا کند. اما هرچقدر هم که تلاش کردم برخی از تصاویر چنان پررنگ و شفاف و بزرگ خود را ظاهر می کردند که توان نادیده گرفتنشان از من صلب میشد د و به خودم که می آمدم متوجه میشدم برای چندین دقیقه ی طولانی محو و سحر نگاه کردن به این تصاویر بوده ام بدون انکه از ماوقع اطرافم اطلاعی داشته باشم. گاهی چیزی واقعی در میان این تصاویر میدیدم مثل اتومبیلی که با سرعت به سمتش میرفتم . به دستهایم نگاه کردم که خارج از اراده ی من به فرمان اتومبیل چنگ زده بودند و با حرکتی ملایم اتومبیل را به سمت چپ یا راست منحرف کردند و از کنار اتومبیل جلویی رد شدم. مشاهده حرکات اتوماتیک و ماشین وار دستهایم لبخندی به روی لبانم آورد. احساس آزادی کردم. ذهنم ازاد بود برای تمام ولگردی هایش و پرت و پلا بافتنهایش. من ازاد بودم که حرکات راننده ی ماشین را نگاه کنم یا افکار درهم تنیده و بی سر و ته خودم را و یا اصلا هیچ کدام را و شمردن خطوط میان جاده را از سر بگیرم. آزاد بودن و توان مشاهده ی افکار و حرکات را در یک زمان داشتن چیزی بود که تا ان لحظه تجربه نکرده بودم. به فکرم رسید حالا که میتوانم افکارم را مشاهده کنم شاید بتوانم انها را تدوین هم بکنم مثل کاری که یک تدوین گر با تکه ها و راش های فیلم میکند. کافیست داستانی داشته باشم و انوقت از میان این همه تصویر مناسبترینش را انتخاب کنم و بعد بعنوان فیلم سینمایی بشینم و نگاهش کنم. داستانی به ذهنم نمی رسید برای همین بدون منظور شروع کردم به متصل کردن تصاویر به یکدیگر و همین امر باعث شد تا بلافاصله محو نشوند. بعضی از تصاویر انقدر زود محو میشدند که فرصت اتصال به من نمی دادند. با خودم فکر کردم اگر توان مشاهده تصاویر را بدون درگیر کردن ذهنم دارم پس توان تغییر دادن سرعت پخش را هم دارم. اگر توان این را دارم که راننده ای به صورت اتوماتیک برای راندن اتومبیل داشته باشم و همزمان دستگاهی برای نمایش افکارم و با وجود هر دوی اینها بازهم بخشی از ذهنم مشغول فکر کردن و استدلال کردن و تصمیم گیری باشد پس چه کاری وجود دارد که توان انجام دادنش را نداشته باشم؟ تصمیم گرفتم به جای پخش تصویر بعد از تصویر، چند تصویر را با هم داشته باشم تا بتوانم مناسب ترینش را برای اتصال به باقی تصاویر انتخاب کنم. به محض اینکه این تصمیم را گرفتم شیوه ی پخش تصاویر عوض شد و این بار چهار تصویر به صورت همزمان میدیدم. با خودم فکر کردم شاید بعضی از این تصاویر را بخواهم عوض کنم. مثلا این تاب صورتی رنگ را در این تصویر با یک سرسره ی بنفش عوض کنم. زمان این تصویر را از روز به شب تبدیل کنم. با فکر کردن به هرکدام از اینها تصاویر بلافاصله تغییر میکردند و اشیا و نور و همه چیز همانطور که فکر میکردم شکل می گرفتند. تازه تازه داشتم معنی "کن فیکون" را از درون درک میکردم. با خودم فکر کردم که خدا بهترین تفریح ممکنه را برای خودش درست کرده است و چه لذتی برده است در آن شش روز و مسلما خیلی بیشتر از ان احساس رضایت از خودی که من داشتم را او حس کرده و الکی " تبارک الله احسن الخالقین" را به زبان نیاورده است. با خودم فکر کردم من هم دست کمی ار خدا ندارم، من هم دنیایی را می توانم به گفتن "کن"، "یکون" کنم. یاد "نفخت فیه من روحی" افتادم و با خودم گفتم اگه من جان خدایی دارم و خدا بری است از جسم و تنها روح است پس منصور بیراه ناله نکرده است که " اناالحق".
اولین اشعه های صبح در افق بر روی شانه های هم میزدند و راننده ی اتوماتیک من همچنان به رانندگی اش ادامه میداد و من آخرین تصاویر را دست کاری میکردم و از طرف دیگر برای خودم فلسفه و عرفان می بافتم و تازه تازه از پیدا کردن این تفریح جدید داشتم لذت می بردم که راننده سرم را به سمت تابلوی تهران 12 کیلومتر برگرداند. باید اماده میشدم برای چند ساعت پر تنش و به نیروی ذهنی ام نیاز داشتم. ابتدا مانیتور تصاویر را خاموش کردم بعد راننده ی اتوماتیک را و بعد به این فکر کردم که چقدر دلم یک نیمروی دو نفره می خواهد با نان سنگک و چای داغ.
هر روز صبح، به سر خیابون که میرسه، چشم میگردونه شاید همون دور و بر ها باشه، اما نیست. قبلا نبودنش مهم نبود، آزارش نمی داد، اما از وقتی بودنش رو حس کرده، براش نبودنش سخت شده. هر روز صبح با یه لبخند گنده از در خونه میزنه بیرون، به نزدیکی های خیابون که میرسه دلشوره میگیردش که نکنه اونجا باشه، که نکنه اونجا نباشه. میرسه سر خیابون و اون نیست. با خودش میگه: شاید با اتوبوس رفته، شاید هم زود رسیده به سر خیابون و سوار یه تاکسی شده و رفته. هر شب میگه: فردا زود تر میرم و هر روز تقریبا سر همون ساعت روز قبل میزنه بیرون و میره سر خیابون و چشم میگردونه شاید اون اونجا باشه، اما نیست. به ساعتش نگاه میکنه و به خودش لعنت میفرسته که اون روز صبح که دیدش، اگه جرات حرف زدن پیدا نکرد، چرا حداقل به عقلش نرسید که به ساعتش نگاه کنه و بفهمه دقیقا چند دقیقه از هفت گذشته که اون رو اونجا دیده. مطمئن نیست اگه دوباره ببیندش جرات حرف زدن پیدا میکنه یا نه اما مطمئنه که حتما این بار اگه هوش و حواسی براش باقی بمونه به ساعتش نگاه میکنه.
- از کجا شروع شد؟
- چی؟
- همین مسخره بازی ای که اسمش رو گذاشتی روابط عاطفی و دوستانه.
- اصلا هم مسخره بازی نیست. تو مسخره ای.
- مسخره تر از اونیه که حتی بتونی تصور کنی.
- برای چی مسخره است؟
- یه قدم بیا عقب و نگاه کن. صبح تا شب دارین میزنین تو سر و مغز هم دیگه و دست آخر له و لورده میری که بخوابی. به این میگن یه رابطه ی عاطفی؟
- تو هیچی نمی دونی.
- من بیشتر از اونیکه فکر میکنی، می دونم.
- خب که چی ؟ من که راضی ام.
- مطمئنی که اون هم راضیه؟ اگه یه مدت دیگه رفت و یکیه دیگه رو پیدا کرد، آه و ناله ات رو بر نداری بیاری پیش منا. گفته باشم. اگه گریون و آشفته پاشی بیای اینجا یه اردنگی بهت میزنم و می گم خوش اومدی.
- تو چی می دونی؟ با کسی دیدیش؟ تو رو خدا بهم بگو. ببین حق با توئه. حالا اگه با کسی دیدیش بهم بگو. نه! نگو، نمی خوام بدونم. نه چرا بگو. با کی دیدیش؟ کجا بودن؟
- این چرت و پرتا چیه داری میگی؟ دو کلمه حرف حساب نمیشه باهات زد. پا شو خودت رو جمع کن. میگم اگه به رفتارت ادامه بدی و به جای اینکه بذاری پیشت آروم باشه دائم بهش گیر بدی و طوری رفتار کنی که عذاب وجدان بگیره، بعد از یه مدتی طبیعیه که هر چقدر هم که دوست داشته باشه بذاره و بره.
- تو اصلا اون رو نمی شناسی. در ضمن کی گفته که من باعث عذاب وجدان اون میشم؟
- من میگم.
- اصلا هم اینطور نیست.
- ببین، نق زدن هات رو راجع به همه چیز نبر پیش اون بد بخت مادر مرده. نق هات رو بذار برای دوستای هم جنس خودت. وقتی راجع به یه چیزی نق میزنی، اون مثل باقی هم جنس هاش فکر میکنه که تو فکر میکنی مسبب این ناراحتی ها اونه و حالا تو داری مواخذه اش میکنی. اما چون خودش رو مقصر نمی دونه، موضع تدافعی میگیره و این جوری میشه که بهت میگه : خب به من چه؟ بعدش چی میشه؟ میخوره تو برجک حضرت عالی. بعد شما چی کار میکنی؟ انگشتت رو میذاری رو نقطه ضعف های اون بیچاره و تا میتونی فشار میدی. بعدش چی میشه؟ یا یه سیلی درست و حسابی نوش جان میکنی یا این که فرداش چشم هاش رو باز نگه میداره و میگرده دنبال یه کسی که اون رو مقصر قحطی تو آفریقا ندونه.
- اینا همش حرف مفته. من مطمئنم که اون من رو ول نمی کنه.
- امیدوارم. اگه من بودم مدتها قبل ولت کرده بودم به امان خدا.
- هزار سال سیاه هم بهت نگاه نمی کردم چه برسه به این که دوستت داشته باشم.
- مسئله این نیست. آخه تو چقدر خنگی؟ چشمات رو باز کن و به حرف هام فکر کن. من به عنوان یه دوست بهت هشدار دادم. می خوای یکی هم بزنم تو سرت؟ شاید فایده داشته باشه. آخه یه بار زدم تو سر یه خنگی مثل تو، خیلی براش فایده داشت.
- برو بابا. آدم نمی فهمه کی جدی هستی کی داری شوخی میکنی. من باید برم بیرون فعلا کاری نداری؟
- از اول کاری باهات نداشتم. این خودت بودی که زنگ زدی. حالا هم کاری باهات ندارم. خوش بگذره.
- خدا به داد دوست دختر تو برسه با این اخلاق گندت.
- آره خدا به دادش برسه.
- خدا حافظ
- خدا حافظ
آورده اند در لباب الاسفال به نقل از ابو محمد که نقل کرد از مسقف الدین حجازی که شنیدم عربی بادیه نشین افسانه ای می گفت به روایت از مردی بحری که شنیده بود در جزیره ای دور از زبان پیرمردی کور که در زمان سلیمان زنی را دیدند بر کنار دیواری نیم فروریخته بنشسته، گریان، زانوی غم به آغوش گرفته، بر سر صورت و سینه میزند او را سبب پرسیدند به دلچویی. زبان فرو بسته بود و نفس بر نمی آورد . به اصرار ایشان راز دل چنین بگشود که : پدرم به بازرگانی مال می اندوخت و به دل مهر فرزندانش بسیار بود. از میان ایشان همه به بلا مردند و تنها من ماندم به سهم همه رفتگان مرهون مهر پدری، دل بدو دادم و به جبران دیگران مهرش را به توان پاسخ گفتم، چون موی سپید کرد و رخ پر چین، این خانه که هم اکنون تنها این دیوار از آن بر جای مانده است بنا کرد و مرا گفت: چندی به غروب آفتاب عمر من نمانده، پس چون مر برفتم، به حق تمام زحماتت این خانه بر تو به جا می گذارم که به آن رازی است. چون مهرت را خاک از من باز گرفت و دل به مهر مردی بستی این خانه راز مهر مردت را بر تو باز میگوید. و چون واقف گشتی تراست قولی بر من که با شویت تنها در این خانه زندگی پشت سر گذاری و هیچ گاه او را مگویی که در این دیوار گنجی نهان گذارده ام به سبب فرزندانت که چون ببالیدند راه من پیش گیرند و مردانگی گزینند و چون بازگویی راز دیوار را نه شوی برایت می ماند و نه سرای. چندی بعد غروب او رسید و چون سالی بگذشت دل به مهر مردی دادم به جوانمردی شهره. به بالا بلندی و خوش سیمایی وجد به درون مواج کنان. به همین سرای سکونت گرفتیم و به مهر پیوستیم. به گذشت ایام ز یاد رفت قول پدری و چون میگذشت روزها مرا بیش میگشت مهر. شبی از شبها چون به خلوت شدیم، ناگه قول پدر مرا به یاد آمد و لبخندی به لب آوردم، چون لبخند دید سبب پرسید داستان پدر بر او فاش کردم. لبخندی مرا پاسخ گفت و مرا سخت به آغوش فشرد. صبح چون به حمام میشدم در خواب بود و هم اکنون که آمده ام از سرایم همین دیوار باقی مانده و از شویم هیچ. چون نیک نگریستم دانستم راز پدر را که خانه بر این دیوار استوار بود و مهر شویم بر هیچ. حال نمی دانم به حال خود میگریم که شوی و سرای از دست داده ام یا به حال شویم می گریم که هم مرا از خود گرفت هم جانش را.
چون سخن بدینجا رسید بحری به سخن آمد که دیوی بر دخت حاکم عاشق گشت. چون بر دختر عشق عیان ساخت، نیک پاسخ شنید. دیو دختر را عقد کرد و چون نیک به یکدیگر مهر داشتند دیو جام دل به دست دختر سپرد و او را گفت جام را نگهبان باش که جام دل است و خود به آن جای داری، چون فروافتد خواهد شکست و چون بشکند بیرون افتی ز دل و مرا دلی نخواهد ماند برای دوست داشتنت و این تنها دلیل زنده ماندنت به نزد من از بین خواهد رفت. در زمان این سخن دختر را فکر بر جای نبود و نیک نشنید گفتار دیو راو تنها نگهبانی جام را بشنیده بود. جام به میان سینه گذارد و تا چندین وقت به همراه داشت و نگهدار بود. چون چندی گذشت به سهو جام ز سینه باز ساخت و چون بر جایگاهی می نهاد جام ز دستش فرو افتاد و شکست دیو را تنوره ای برخاست و در دم جان دختر ستاند. چون کار بدینجا رسید بر تن بی جان دختر میگریست که هم بی دل گشته بود و هم بی عزیز.
پی نوشت : ندارد
- خیلی راجع بهش نمیدونم. همین قدر میدونم که پائیز بود که اومد، بهار نشده بود که رفت.
- تنها بود؟ کسی همراهش نبود؟
- والا به نظر تنها نمیومد با این حال کسی رو هم همراهش ندیدم.
- یعنی چی تنها به نظر نمیومد اما کسی رو باهاش ندیدی؟
- تو تا حالا آدم تنها ندیدی؟ اونجا رو نگا ! اون پیرمرده رو می بینی؟
- کدوم؟ اونجا چند تا پیرمرده.
- همون که تنهاست. اونای دیگه تنها نیستن. یکی رو دارن. نگاشون کن.
- سر در نمیارم چی میگی.
- چرا؟
- چی چرا؟
- چرا سر در نمیاری؟
- به نظر من همشون مثل همن. نشستن و دارن قلیونشون رو میکشن.
- خب پس تو هنوز از این چیزا سر در نمیاری. باید تنها باشی تا تنها رو ببینی.
- یعنی چی؟ خب منم تنهام. تو دیدی من با کسی باشم؟
- شاید تنها اومده باشی اینجا، اما تنها نیستی. اگه بودی به یه نگاه می دیدیش.
- کی رو میدیدم؟
- همون پیرمرده که کلاه سیاه سرش گذاشته. همون که پای چپش رو جمع کرده توی تنش و دستش رو تکیه داده بهش.
- خب من همون دفعه اول این یارو رو دیدم.
- آره میدونم دیدیش، اما نفهمیدی که تنهاست.
- تو از کجا میدونی که تنهاست؟
- نگاش کن.
- خب؟
- می بینی هر از چند گاهی سرش رو بلند میکنه و اطراف رو نگاه میکنه؟
- صب کن. خب ، آره دیدم. که چی؟
- می بینی چشماش منتظرن، منتظره که یکی بیاد و از تنهایی درش بیاره. اما اون این نگاه رو نداشت. برای همین هم میگم تنها نبود، اما من کسی رو باهاش ندیدم. مثل الان خود تو.
- با هیچ کدوم از اهالی اینجا رفت و آمد نداشت؟
- یه بار دختر حسین قصاب رفت در خونه اش تا به بهانه ی مشورت کردن راجع به نمی دونم چی چی بره تو خونه اش و سر از خونه و زندگیش در بیاره. اما دختره رو راه نداد تو.
- خب؟
- خب همین دیگه. یعنی اینکه نه نداشت. سر به زیر بود. هیچ وقت نشد تو چشم هیچ کدوممون نگاه کنه.
- خب این به چه درد من میخوره؟
- چی به چه دردت میخوره؟
- همین که تو چشم کسی نگاه نکرد.
- الان نمیدونی به چه دردت می خوره اما شاید بعدا بدونی به چه دردت می خوره. با این عقلی که تو داری قبل از اینکه بفهمی زندگی چیه مردی.
- این حرفت چه ربطی به موضوع داشت؟
- هنوز خیلی چیزا باید یاد بگیری. دیگه چیزی نیست که بخوای بپرسی؟
- چرا. هیچ کسی نیست که بتونه چیزی راجع بهش بگه که بدرد من بخوره؟
- مثلا چی؟
- چمیدونم. یه چیزی که .... یه چیزی که... خودم هم نمی دونم.
- نمیشه منتظر باشی تا یه نفر دیگه اون چیزی که میخوای بشنوی رو به زبون بیاره پسر.
- من خودم هم نمیدونم چی میخوام بشنوم. اومدم که بشنوم و بفهمم.
- نه تو نیومدی که بشنوی، آدمی که گوشش بسته است که چیزی نمی شنوه.
- کی گفته من گوشم بسته است؟
- نباید که کسی بگه. کسی که دهنش بازه، پر مسلمه که گوشش بسته است.
- خسته ام کردی
- شاید برای اینکه اشتیاقت کمه.
- من این همه راه پا شدم اومدم اینجا، اونوقت داری بهم میگی که اشتیاقم کمه؟
- یه نگا به خودت بنداز. پا شدی اومدی اینجا، اونوقت اونقدر درگیر فرضیات ذهنی خودت هستی و اونقدر بی حوصله ای و اشتیاقت کمه که به این زودی وا دادی. برو پسر. برو هر موقع طالب بودی بیا. اینطور که تو اومدی به هیچ جا نمیرسی.
- حالت خوب نیستا. اینا چیه داری به هم می بافی؟
- خب دیگه باید برم یه دور چایی بگردونم. تو هم پاشو برو یه آبی به سر و صورتت بزن و بیا بشین تا برات یه چایی بیارم که تو اون شهر بی در و پیکرتون مثلش رو پیدا نمی کنی.
- دستت درد نکنه، اما وقت ندارم، باید زودتر برگردم. کسی رو نمی شناسی که بتونه درست و حسابی حرف بزنه؟
- برو از همون پیرمرده تنها بپرس، صابخونش بود. هم دردین. زبون اون رو شاید بهتر بفهمی.
وقتی می نشینی و می پرسی : " از کجا شروع شد؟ " و بلافاصله به دنبالش می پرسی : " چی شد که این جوری شد؟ " اولین چیزی که در ذهنم شکل می گیره اینه که حتما یه جور بدی شده و الا اگه جور خوبی بود دیگه مهم نبود که از کجا شروع شده و چطوری این جوری شده. چشمات رو میدوزی به چشمام و من نمی دونم که اصلا داری راجع به چی حرف میزنی اما سوال مستقیم هم نمیشه بپرسم چون مسلما به جواب نمیرسه با خودم فکر میکنم که چه جوابی بدم که یادم میاد اصلا نباید جواب بدم بلکه باید بپرسم پس میگم : " چطور؟ " و تا میتونم اشتیاق به شنیدن و در عین حال کمی نگرانی رو در صدام میگنجونم تا تشویقت کنم به جواب دادن. اما تیرم به سنگ میخوره و میگی : " هیچی همینطوری" و من ذهنم شدیدا می پیچه توی خودش که این جواب رو یه جوری به زبونی که من هم بتونم بفهمم ترجمه کنه و نتیجه این میشه که باید بیشتر بپرسم و اشتیاقم رو از دست ندم و این چند کلام ساده فقط یه امتحان دیگه است از بابت اطمینان یافتنت به اینکه هنوز دوست دارم. این بار هیچ کلمه ی پرسشی ای به ذهنم نمی رسه پس ابرو هام رو بالا میارم و سرم رو به پائین کمی تکون میدم و عملا با صورتم میپرسم " چطور؟ " تو هم لبهات رو به جلو میاری و گوشه هاش رو رو به پائین میدی و کمی شونه هات رو به بالا میندازی که یعنی " منم نمی دونم" از این بازی خوشم میاد البته اگه حوصله داشته باشم و الا جزء بازی هایی به حساب میاد که ازساعتها شطرنج بازی کردن هم سخت تره و خلاصه اینکه یه عالمه مغز می بره اما خب امشب یه عالمه حوصله دارم و خب تو هم یه عالمه این نمه آرایشی که روی صورتت نشسته دلپذیرت کرده. میپرسم : " مگه چی شده خوشگله من ؟ " بلافاصله جواب میدی " هیچی " لبم رو از داخل گاز میگیرم بابت این سوال مسخره ای که پرسیدم و لی خب کاریش نمیشه کرد، مرد بودن هم معضلات خاص خودش رو داره. با خودم فکر میکنم حالا باید بگردم دنبال یکی از این همه هزار راه خاکی که ختم میشه به چیزی که تو برای گفتن توی ذهنت داری و قبلش میخوای مطمئن بشی که آیا من اماده ی شنیدن حرفهات هستم یا نه. کمی لبخند میزنم و دستم رو میارم جلو و دستت رو میگیرم و چشم میدوزم به عمق چشمهات و می گم " تو چی فکر می کنی؟ " میگی " نمی دونم، برای خودم هم سواله" یه آفرین به خودم میگم برای اینکه این بار جوابت بیش از دو کلمه بود یه عالمه انرژی میگیرم و با خودم میگم شاید این کوره راه به یه جایی برسه و سعی میکنم که گمش نکنم پس میگم " بالاخره باید تو ضیحی وجود داشته باشه " میگی : " شاید داشته باشه اما مسئله توضیحش نیست" . دلم میخواد محکم با کف دستم بزنم روی پیشونیم. معلومه که مهم نیست. اصلا جواب دو سوال ابتدایی اهمیتی نداره چیزی که اهمیت داره اینه که چه جوری شده نه اینکه چرا اون جوری شده. از خودم میپرسم چه طوری بفهمم که چی شده؟ چطوری بفهمم که وضعیت چیه؟ چطوری بفهمم که داره راجع به چی حرف میزنه؟ چطوری بفهمم که شرایط چه جوریه؟ چطوری در دلش رو باز کنم که شروع کنه به جرف زدن؟ چی بپرسم که تو دیوار نخورم؟ ندونستنم آزار دهنده میشه برام. یه نفس عمیق میکشم و نگاهت میکنم. یک به یک اعضای چهره ات رو نگاه میکنم. یکی یکی خاطره های خوب رو با دور تند از ذهنم میگذرونم و مطمئن میشم که خیلی خیلی بیشتر از اینها برام می ارزی که بذارم این استیصالی که حالا دارم باعث بشه که نتونی حرفهات رو برام بزنی. دوباره یه نفس عمیق میکشم. نگاهم رو میدوزم به چشمهات و میگم : " برام بگو، من گوش میکنم. " نگاهم میکنی و میگی : " خودم هم نمی دونم، شاید فقط تصوراتم باشه که با واقعیت قاطیشون کردم، شاید هم واقعیت داشته باشند اما حقیقت نداشته باشند. شاید هم حقیقت داشته باشند. خودم هم نمیدونم. ذهنم رو مشغول کرده. آخه نمیشه که یهو از آسمون بیفتی پائین و وارد زندگی من بشی و همه چیز رو بریزی به هم و بعدش اینقدر آروم بشینی جلوی من و با اون چشات نگام کنی و من همش به فکر این باشم که دوسم داره یا نداره؟ دوسم داره یا داره ادای دوست داشتن رو در میاره، از کجا معلوم که دوست داشتنش واقعیه؟ و یه عالمه چیزای دیگه" . اولین عکس العمل درونیم اینه که یه نفس راحت میکشم و با خودم میگم آخیش! حالا حداقل میدونم موضوع چیه. بعد یهو به خودم میام و می بینم که ای بابا موضوع خودمونیم و رابطه ای که داریم. یه بار جمله هایی که گفتی رو مرور میکنم که ببینم با دید مثبت داری میگی یا منفی. داری علاقه مندانه گلایه میکنی و یا داری با دلخوری شکایت میکنی. چند لحظه ی کوتاه به قدر کسری از ثانیه وقت دارم که گفته هات رو تحلیل کنم و چیزی بگم یا عکس العملی نشون بدم، برای همینه که میگم ساعت ها شطرنج بازی کردن کار آسونتریه. هر دو دستت رو توی دستم میگیرم، به چشمهات نگاه میکنم. مطمئن لبخندی میزنم و میگم : " تو بهترین اتفاق زندگیه منی عسلم. بهترینش. هزار بار دیگه هم اگه زندگی کنم از این بهتر نمی تونه برام رخ بده. من هم نمی دونم چطوری به اینجا رسیدیم اما میدونم که داریم با هم ادامه اش میدیم. چیزی که به نظر من اهمیت داره همینه." کمی مکث میکنم تا یکی یکی کلمه هام رو ثبت کنی، برای اینکه میدونم بارها برای خودت نواری که ضبط کردی رو پخش خواهی کرد. برای اینکه فضا یه کم عوض بشه میگم : " در ضمن اونی که از آسمون اومده و تنها فرشته ایه که الان اینجا نشسته توئی نه من. من یه انسان زمینی ام که دل یه فرشته ی کوچولوی مامانی رو دزدیده و گذاشته جای دل خودش . " لبخند میزنی. یه عالمه جشن و سرور درونم برپاست. عاقلان دانند.
پی نوشت 1 : شاید هم ندونن.
پی نوشت 2 : بعد از مدتها نوشتم. اصلا ویرایشش نکردم. حتی بهش فکر هم نکردم، فقط نوشتمش. مطمئنا بدون غلط تایپی نیست. شما به بزرگواری خودتون ببخشید.
وقتی مدتها می گذره و تو وقت نمی کنی که قلم روی کاغذ برقصونی و چند کلمه ای بنویسی و تا میرسی خونه قبل از اینکه بفهمی چی میشه ، خوابت برده و تازه این رو هم همون موقع نمی فهمی و فردا صبح که بیدار شدی، می فهمی. اونوقته که یه طرح داستانی مثل طرح آقای جبلی با مخ میره تو دیوار نا نوشته های تو. مثل داستان بلندی که مدتها پیش به همین درد دچار شد و هنوز که هنوزه فقط و فقط دارای تنها و تنها یه فصله به نام فصل صفر اون هم بعد از 4 سال. خلاصه اینکه هر موقع یه طرح کش دار ( مثل فحش کش دار نیست ها ) به ذهن درهم برهم من راه پیدا میکنه و من چند صفحه ای ازش مینویسم چنان دچار چرخ دنده های پر پیچ و خم روزگار میشم که بعد از خلاصی، نا و رمق و توان و خلاصه هر چیز دیگه ای که به نوعی بتونه کمکی به نوشتن بکنه ندارم و بلایی که سر جبلی بدبخت اومد سر باقی نوشته ها و نا نوشته ها هم میاد. نه که فکر کنی الان از چرخ دنده ها خلاص شدم، نه ! امشب هم خوابیده بودم و تو خواب با زانو ضربه ی محکمی به دیوار کناری زدم و از صدای ناله جان کاه دیوار بیدار شدم، لنگ لنگان خودم رو به آشپزخانه رسوندم و لیوانی آب با پارچ خوردم ( نمی دونی چقدر حال میده وقتی همه خوابن با پارچ آب بخوری ) و تاثیر آب خنک و درد زانو و بعد از آن فنجانی قهوه و وسوسه ی فرار نا پذیر نوشتن و صد البته موسیقی و ... من رو نشوند روبروی صفحه ای سفید و من هم همینطوری برای اینکه چیزی نوشته باشم این چرت و پرت ها رو پشت سر هم ردیف کردم. گله نکنید که چرا بهتون سر نمی زنم، بعد از 10- 12 ساعت کار و دست و پنجه نرم کردن با همون هزار چرخ زندگی دیگه رمق و حوصله ای برای نشستن پشت کامپیوتر ندارم . دلم برای نشستن و خوندن نوشته های یکی یکیه دوستان تنگ شده، فردا جمعه است و از اونجا که کار من تعطیلی و جمعه و از اینجور چیزها سرش نمیشه باید برم سر کار و لاجرم باید برم بخوابم.
پی نوشت : فرصت نکردم نظرات رو بخونم ایشاا.. هر وقت تونستم میخونم و جوابشون رو میدم.
ادامه...
بعضی از اتفاقات و همچنین افکار آقای جبلی روشن است اما برخی نیز در سایه ای از ابهام قرار دارد . برای آنچه میدانیم رخ داده و نمی دانیم چگونه رخ داده ملزم به داستان پردازی و تکیه کردن بر حدسیات هستیم. یعنی یک واقعه ی مشخص را به صورتهای مختلف تصور میکنیم و در نهایت آن صورتی که با باقی اتفاقات همخوانی بیشتری دارد انتخاب میکنیم. در این میان شاید به نظرتان برسد که آنچه انتخاب شده همخوانی کاملی با آنچه قبل و بعد از آن رخ داده است ندارد که در اینجا باید بگوئیم چون شما بر خلاف ما از تمامی وقایع روشن و مشخص و معلوم اطلاع ندارید بنابراین ناگزیر هستید انتخاب مارا بپذیرید. البته میتوانید سرسختی نشان داده و نپذیرید که در این صورت ما وقعی به نظر شما نمیگذاریم و همانی را که دلمان میخواهد انتخاب میکنیم. هرچه باشد این ما هستیم که داریم گزارش آقای جبلی را می نویسیم. شاید دلمان نخواهد آقای جبلی به هنگام تراشیدن ریش اش صورتش را ببرد شاید هم دلمان بخواهد کش شورت مامان دوزش به هنگام تراشیدن ریش در برود و آقای جبلی در یک اقدام ناخود آگاه و کاملا مکانیکی و بدون تفکر با دست راستش که تیغ ریش تراشی را نگه داشته، سعی در گرفتن شورت در حال سقوطش بکند و جای دیگرش را به جای گونه ی مبارکش ببرد و افزوده شدن رنگ قرمز به زمینه ی آبی شورت و گلهای کوچک سفیدش تداعی کننده ی خاطره ای برای آقای جبلی باشد. می توانیم اصلا این توضیحات را نادیده بگیریم و بریم سر گزارش آقای جبلی.
پی نوشت: فعلا شدیدا سرمان شلوغ است و نمی توانیم گردهمایی ها و جلساتمان را برای تدوین گزارش آقای جبلی تشکیل دهیم البته تمام سعیمان را میکنیم تا هماهنگی های لازم جهت تشکیل جلسه را انجام دهیم. در اولین فرصت نتایج جلسات را به صورت گزارش آقای جبلی انتشار خواهیم داد.